بابا مجتبیبابا مجتبی، تا این لحظه: 41 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 34 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
زندگی مازندگی ما، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره

ارمغانِ بهشت

درد دل ... سونو ... درد دل

1395/7/8 18:54
نویسنده : ارمغان بهشت
206 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز دلم

امروز رفتم پیش خانم ادراکی

گفتن اون لکه خونا اعلام آمادگی بدنه برای بارداری و جای نگرانی نیست

بهشون در مورد دردم گفتم، خوابیدم و چنتا قسمت رو فشار دادن که یکیش درد داشت

گفتن کیست نیست، صبر کن تا وقت پری؛

اگر نشدی آزمایش بارداری بده ولی اگر شدی سونو کبد و کلیه و ... غمگین اولشم پرسیدن تا حالا مشکل کلیوی یا زخم اثنی عشر نداشتی؟ که جوابم منفی بود غمگین من تو عمرم جز تالاسمی مینور هیچ مشکل دیگه ای نداشتم تا وقی ازدواج کردم و بیخودی استرس گرفتم گریه

دوستان اگر کسی این مطلب رو می خونه شما رو به خدا به خاطر هیچی استرس نداشته باشید! اون روزا بد و خوب می گذرن ولی بخاطر استرس هزار تا درد و مریضی میاد سراغتون خطا

بعدم همینطور که نوک خودکارو به سر انگشتشون فشار میدادن گفتن که اگر یه همچین دردیو حس کردی سریعا به اورژانس زنان و زایمان مراجعه کن خطا خدایا چم شده؟؟؟؟

مامانییییی تو رو خدا تو باش، باشه؟؟؟ من میترسم! نمیدونم چی شده! همچنان هم درد دارم

انقدر بطور منظم درد داشتم که انگار جزئی از بدنم شده و عادی! غمگین

تا خونه پیاده اومدم و همش صلوات فرستادم

وقتی اومدم حاج خانم همسایمون در زد، چند روزی نبودنشون تو فکرشون بودیم و نگران که چرا نیستن.

یه مهر و جانماز با یه تکه پارچه سبز بهم دادن و گفتن کربلا بودن و وقی ما قم بودیم رفتن هرچی زنگ زدن نبودیم.

خیلی خوشحال شدم که حالشون خوبه و کربلا بودن گریهاین دیگه گریه شادیه آخه اون سوغاتی رو به فال نیک گرفتم

وقتی اومدم تو فقط پارچه رو گذاشتم رو چشمام و گریه کردم چه بوی خوبی می داد، حاج خانم گفتن کشیدنش به ضریح آقا گریه وای خدا دلم شش گوشه میخواد گریهگریهگریه

محرم نزدیکه ... چقدر دلتنگش بودم ... هرچند ما در طول سال روضه و منبر رو رها نمی کنیم البته امسال رهپویان خیلی مراسم نداشت بخاطر مکان. اما سعی کردیم به هر طریقی هر از گاهی خودمونو به روضه و منبر آقا برسونیم.

ولی بازم دلتنگم ... خیلی زیاد

امشبم داریم میریم مراسم سالگرد عمه مهربونم غمگین چه زود یک سال گذشت ... هنوزم عکسشو میبینم گریم می گیره ... لبخند قشنگش ... دلسوزیاش ... روزی که فکر می کردم تو توی دلمی عکسشو میدیدم و میگفتم اگر بود خیلی خیلی خوشحال میشد . وقتی مهسا زایمان سختی داشت و رفتیم خونش و همش میگفت بچه می خوای چیکار؟؟ عمم میگفت ولش کن این یه چیزی میگه خودش چند سال دیگه دوباره بچه می خواد . به منم دم در گفت زودی نی نی بیار من میخوام نی نیتو ببینم گریهگریهگریه عمهههه دیر کردم یا تو زود رفتی؟؟؟

هعی ... خطا

 

چرا پستای تو اینجوری میشن؟! غمگین

ان شاالله وقتی اومدی یه وبلاگ شاد میسازم برات آرام

منو ببخش این حرفا رو به کسی جز تو نمیزنم غمناک

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)